![]() |
![]() |
|
| اين وبلاگ متعلق به كبوتران آبي رنگ عاشق است . كبوتراني كه از جنس نورند . |
|
دوشت دالم یه عالمه یه عالمه خیلی کمه بگو دوشت دالم بیشتر از همه هر چی بگم بازم کمه
الهی هیچ وقت نبینم تو دلت پر از غم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:2 توسط bluelove |
|
|
یه سال گذشت
عیدت مبارک عزیزم...امیدوارم سال خوبی داشته باشی...باشیم دلم برات زیاد تنگ شده...ولی عید دیگه...باید بگم چاره چیه؟وقتی می گم چاره چیه؟دلم میگیره...خیلی زیاد...ولی باز هم چاره چیه؟ مواظب خودت باش عزیزم...فعلا تا بعدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 18:0 توسط bluelady |
|
|
يكى از پادشاهان به بيمارى هولناكى كه نام نبردن آن بيمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گرديد. گروه حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق راءى گفتند: چنين بيمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اينكه زهره (كيسه صفرا) يك انسان داراى چنين و چنان صفتى را بياورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان يابد). بپردازند و او را نزدش بياورند. گفته بودند، يافتند و نزد شاه آوردند. آنها به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نيز فتوا داد كه : ((ريختن خون يك نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جايز است . )) آن نوجوان در اين حالت ، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود. نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى كنند و از پيشگاه شاه دادخواهى مى نمايند، ولى اكنون در مورد من ، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچيز دنيا، به كشته شدنم رضايت داده اند و قاضى به كشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاكت من مقدم مى دارد. كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از اين رو به او پناهنده شدم :
سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب كرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشكش جارى شد و گفت : ((هلاكت من از ريختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است . )) سر و چشم نوجوان را بوسيد و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسيار بخشيد و سپس آزادش كرد. لذا در آخر همان هفته شفا يافت . (و به پاداش احسانش رسيد.)
|
||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:49 توسط bluelove |
|
|
من و اين فاصله ها... روزي من خواهم مرد در غربت اين فاصله ها... من و اين ثانيه ها... روزي من خواهم مرد در غربت اين ثانيه ها... يک روز پرده شب را کشيدم و منتظر طلوع روز ماندم...آن روز دنيا به من خنديد...ولي من خنده اش را نديدم...و امروز من دوباره تاريکي شبهاي دلتنگي را در آغوش کشيدم... چه ساده فکر کردم ديگر اشک هايم غريبانه نميريزند....و امروز دوباره چه غريبانه اشک ميريزم... من و اين غربت... روزي خواهم مرد در غربت خودم و آدم هايي که نفهميدندم... روزي من خواهم مرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:39 توسط bluelady |
|
|
خداوندا تو ميداني ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:38 توسط bluelady |
|
|
ضيافت هاي عاشق را / خوشا بخشش خوشا ايثار خوشا پيدا شدن در عشق / براي گم شدن در ياد چه دريايي ميان ماست / خوشا ديدار ما در خواب چه اميدي به اين ساحل / خوشا فرياد زير آب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن / خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هشيار / مرا ياراي بودن نيست تو ياري کن مرا اي يار تواي خاتون خواب من من تن خسته را درياب / مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود / چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود نه از دور و نه از نزديک تو از خواب آمدي اي عشق خوشا خود سوزي عاشق مرا آتش زدي اي عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن / خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:42 توسط bluelady |
|
|
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست ...دلنشین است! چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانیکه با تو هستم به اسمان به بی کران پرواز می کنم پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:19 توسط bluelove |
|
سلام مهربونم ، تو این چند وقته فهمیدم نه تنها خیلی واسم عزیزی، بلکه هیچی نمیتونه تو رو از خاطره من ببره…..هیچ چیز.تو این چند وقته تو خلوتام فهمیدم خیلی چیزا رو یاد گرفتم….. این که اگه آدم تونست قلبشو پاک کنه و صیقل بده عاشق میشه!!!!!!!!!!!!!!اون وقت این عاشقی دیگه خیلی واسش قشنگ میشه ….خیلی…این عالم خیلی پاکه و هیچی نمیتونه خدشه دارش کنه….هیچی. تو این عالم دیگه دوری و نزدیکی به عشقت فرقی نداره تو همه جوره باهاش خوشی… براش نگران میشی همش به یادشی و حتی به یادش اشک میریزی …. اشک… آره تو این عالم اشک ریختن خیلی قشنگه…خیلی... تو این عالم هر چیزی تورو به یاده عشقت میندازه … نمیدونم بعد از این حرفام تو چه فکری میکنی اینارو بیشتر واسه دله خودم گفتم… آخه من که عاشق تو نیستم
همیشه شنیده بودم عشق خودخواهی میاره ولی تو این عالم اثری از خود خواهی ندیدم… اصلا مهربونم به نظر من این دله آدمه که دنیا رو براش میسازه یا برعکس خراب میکنه …… یه چیزه دیگه ام یاد گرفتم اینکه آدم تو اون عالم دیگه از خواهشهای دلش خجالت نمیکشه… یعنی دیگه همه چیز براش مقدسه… پاکه… و دیگه از اینکه میگی دوست دارم خجالت نمیکشی و بدون هیچ چشمداشتی ، با تمامه وجودت دوست میداری….حتی اگه جوابی نشنوی… |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:59 توسط bluelove |
|
|
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:57 توسط bluelady |
|
|
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:54 توسط bluelady |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
bluelove bluelady |
| پیوندها |
|
๑ღ♥ღ سمفونی مرگ๑ღ♥ღ |
|
RSS
|